تبليغاتX
خاطرات یک دانشجو

خاطرات یک دانشجو

افکار ،نظرات،خاطرات و عقاید من ...

پست آخر.....

سلام
همانطور که هر چیزی در دنیا شروع داره پایان هم داره و خاطرات یک دانشجو هم به پایان خودش رسید
احساس می کنم که لازمه با خاطرات گذشتم خداحافظی کنم و دوباره واسه خودم یه زندگی از نو و جدید رو شروع کنم.
احساس می کنم که برای یک شروع تازه لازمه یه خونه تکونی است و یه تحول....

من با این وبلاگ درد دلهام و دلتنگیهام و می نوشتم و کلبه تنهائیهام بود.
من از این وبلاگ خاطره ها دارم ....شروع و پایان یک رابطه....

انشاء الله یه جای دیگه از همین کره خاکی من بتونم دوباره و با طرحی دیگه و با زبانی دیگه کلبه تنهایی دیگه ای پیدا کنم تا بتونم حرفام رو بزنم.

امروز 5شنبه 14 شهریور 1387 ، 3 رمضان 1429 و این آخرین پست این وبلاگ است

از تمامی دوستان و عزیزانی که تو این مدت به وبلاگم سر زدن و با نظراتشون منو راهنمایی کردن بسیار سپاسگزارم و آرزوی زندگی پر خیر و برکت واسشون دارم

بدرود.
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت   توسط فرهاد  | 

صبر

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت   توسط فرهاد  | 

امروز یکی از بهترین روزهای زندگیم بود
از صبح ساعت 6 تا بعد از ظهر ساعت 5 دنبال پروژم بودم
امروز نتایج خوبی هم ازش گرفتم
بعد از ظهری هم از پارک وی تا ولی عصر تو اتوبوس تو ترافیک گیر کردم حدود 1:30 علاف بودم
بعد که اومدم خوابگاه یه دوش گرفتم و یه چایی هم پشت بندش
با این همه خستگی  و لی امروز یکی از بهترین روزهام بود
چون......
امروز واسه رسیدن به هدفهام تلاش کردم
خستگی ناشی از تلاش بسیار شیرینتر از آسایش و تنبلیه
باور کنید...
خدایا شکرت....
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت   توسط فرهاد  | 

بابا خسته شدیم بس که نیمرو و کوکو ... این تابستونی تو خوابگاه خوردیم
یکی واسه رضای خدا هم که شده بیاد یه غذای ساده و باحال پیشنهاد بده ....

(عکس زیر تزئینی است)

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت   توسط فرهاد  | 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت   توسط فرهاد  | 

دل غافل

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت   توسط فرهاد  | 

جنون

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت   توسط فرهاد  | 

شرط

شرط دل دادن دل گرفتن است وگرنه یکی بی دل می مونه و دیگری  دو دل....!


+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت   توسط فرهاد  | 

یک لحظه به آن شعله نظر دوختنم
آتش زد و آغاز شد این سوختنم

از شعله به قاضی که شکایت ببرد؟

تقصیر خودم بوده و محکوم منم


چند روزیه که مریض شدم، حالم اصلا خوب نیست. کلی از کار و زندگی افتادم ولی تنها تو اطاق کوچک و تاریک بودن و با خاطرات وافکارت مشغول بودن هم عالمی داره .....

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت   توسط فرهاد  | 



آدم بعضی وقتها اینقدر سرش شلوغه که دلش واسه اینکه حتی یه لحظه با خودش تنها باشه تنگ میشه


"یادمون باشه هر چقدر که درگیر زندگی و کار و ... باشیم فراموش نکنیم واسه چی تو این دنیا زندگی می کنیم"

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت   توسط فرهاد  |